راه رب
راه تو به هر جهت که پویند خوش است
پنجشنبه 21 دی 1391 :: نویسنده : مرتضی

تعظیم نعت[1] مصطفى علیه السلام كه مذكور بود در انجیل‏[2]

بود در انجیل نام مصطفى

آن سر پیغمبران بحر صفا[3]

بود ذكر حلیه‏ها و شكل او

بود ذكر غزو و صوم و اكل او[4]

طایفه‏ ى نصرانیان بهر ثواب

چون رسیدندى بدان نام و خطاب‏

بوسه دادندى بر آن نام شریف

رو نهادندى بر آن وصف لطیف‏

اندر این فتنه كه گفتیم آن گروه

ایمن از فتنه بدند و از شكوه

ایمن از شر امیران و وزیر[5]

در پناه نام احمد مستجیر[6]

نسل ایشان نیز هم بسیار شد

نور احمد ناصر آمد یار شد

و آن گروه دیگر از نصرانیان

نام احمد داشتندى مستهان‏[7]

مستهان و خوار گشتند از فتن[8]

از وزیر شوم راى شوم فنن

هم مخبط[9] دینشان و حكمشان

از پى طومارهاى كژ بیان‏[10]

نام احمد این چنین یارى كند

تا كه نورش چون نگهدارى كند



[1] . توصیف کردن

[2] . نام کتاب مقدس مسیحیان

[3] .سرآمد پیامبران که دریای صفا بود

[4] . و تمام جزئیات شكل و تزیینات آن حضرت و جنگها حتى چگونگى روزه و افطارش نوشته شده بود ( در انجیل)

[5] . این گروه در این فتنه كه امیران بجان هم افتاده بودند ایمن بوده ( داستانی که مولانا نقل کرده در قبل از این )

[6] . در امان

[7]. پنهان داشتن

[8] . فتنه ها بلاها

[9] . خبط وخطا

[10] . و بوسیله همان طومارهاى غلط ومختلف در دین و احكام دینشان خبط و خطاهاى فراوان راه یافت.





نوع مطلب : نبوت، مسیحیت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 1 مهر 1396 12:54 ب.ظ
I wanted to thank you for this wonderful read!! I certainly enjoyed every little bit of it.
I have got you bookmarked to look at new stuff you post…
سه شنبه 10 مرداد 1396 01:37 ق.ظ
Nice post. I was checking continuously this blog and
I'm impressed! Very helpful info particularly the last
part :) I care for such info much. I was seeking this certain information for a very long time.
Thank you and best of luck.
شنبه 7 مرداد 1396 12:47 ب.ظ
Hi there everyone, it's my first go to see at this web
site, and paragraph is really fruitful for me, keep up
posting these content.
جمعه 2 تیر 1396 05:52 ق.ظ
Incredible quest there. What occurred after? Thanks!
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 02:10 ق.ظ
Good way of telling, and fastidious article to get information about my presentation subject
matter, which i am going to deliver in university.
جمعه 8 اردیبهشت 1396 07:27 ق.ظ
An outstanding share! I have just forwarded this onto a colleague who had
been doing a little homework on this. And he in fact ordered me
lunch simply because I stumbled upon it for him... lol.
So allow me to reword this.... Thanks for the meal!! But yeah, thanx for spending some time
to talk about this issue here on your site.
سه شنبه 29 فروردین 1396 03:32 ق.ظ
Please let me know if you're looking for a author for your weblog.
You have some really good articles and I feel I would be a good asset.
If you ever want to take some of the load off, I'd absolutely love to write some articles for your blog in exchange for a link back to mine.
Please shoot me an email if interested. Cheers!
سه شنبه 22 فروردین 1396 09:36 ب.ظ
Every weekend i used to go to see this web page, because i
wish for enjoyment, for the reason that this this site conations
genuinely nice funny stuff too.
پنجشنبه 10 فروردین 1396 09:02 ب.ظ
all the time i used to read smaller articles or reviews which as well clear their motive, and that is also happening with this piece of writing which I am reading at this place.
سه شنبه 17 بهمن 1391 05:00 ب.ظ
جهان در انتظار منجی موعود ست
http://www.nasrtv.com/modules/video/singlefile.php?lid=7767
دوشنبه 9 بهمن 1391 12:31 ب.ظ
سلام اقا عیدتون مبارک
مرتضی سلام عید شما هم مبارک
دوشنبه 9 بهمن 1391 12:13 ب.ظ

عاقل سخنی گوید در دنبال آن مثالی بیاورد
و جاهل بر مضمون آن قسم خورد !


مرتضی نمی دونم!!!!!!!!
یکشنبه 8 بهمن 1391 08:50 ب.ظ
آدم برفی هم که باشی دلت میخواهد کسی درآغوشت بگیرد...
دلت میخواهد یک نفر کنارت باشد تا گرمت کند ، تا آرامت کند...
مهم نیست آب شدن ، نیست شدن...
مهم آن آرامش است حتی برای چند لحظه...

مرتضی از ارمش های چند لحظه ای بیزام
آرامش ابدی می خواهم
یکشنبه 8 بهمن 1391 10:32 ق.ظ

با تو سخن می گویم
با تو كه همیشه در گوشه ای از وجودم لانه داری
با تو كه با لحظه لحظه ی من خو گرفته ای
با تو كه از اولین سپیده صبح تا آخرین غروب زندگی ام
در وجودم تكرار می شوی و من هر بار با تو از نو می رویم
تو می دانی ما هنوز آشناترین شقایق های وحشی در باغ ملكوتیم
بگذار بگویم اگر صد بار دیگر هم بمیرم و متولد شوم
باز هم تو در قاب تماشای من خواهی نشست
و پنجره عشق را به روی چشمان من خواهی گشود
در این غربت جان فرسای زمینی تو را فریاد خواهم زد
و تو هیچ گاه مرا رها نخواهی كرد
تو همیشه با من خواهی بود
از همیشه تا ابدیت
و من نام زیبایت را پیوسته بر لب خواهم داشت
تا زمانی كه بر بام جهان ایستاده ام
و پروازی ابدی به سوی تو خواهم داشت
و آنگاه در جوار ملكوت تو عشق را تفسیر خواهم كرد ...

مرتضی سلام عیدت مبارک
شنبه 7 بهمن 1391 08:29 ب.ظ
سلام دوست خوبم
خوشحال شدم که پیدات کردم . حتما حالا دیگه خیلی هم بزرگ شدی ... الهی شکر .
پیروز باشی
به من هم سری یزن . قطعا دیدن دوستان قدیمی خوشحالی میاره ... همینطوره قطعا ...
یا حق
مرتضی سلام دیدن دوستای قدیمی لذت بخشه بودن شک
شنبه 7 بهمن 1391 12:51 ب.ظ
قوی ترین آدم جهان هم که باشی ...

وقت هایی هست ...

که دستی باید لمس ات کند ،

تنی ...

تن ات را داغ کند ،


و لبی ...

طعم لب ات را بچشد .

مستقل ترین آدم جهان هم که باشی...

وقت هایی هست...

که دلت پر میزند برای کسی که برسد

و بخواهد که آرام رانندگی کنی

و شام ات را نخورده روی میز نگذاری و بروی .

مسافرترین آدم دنیا هم ،

دست خطی می خواهد که بنویسد برایش

" زود برگرد " ...

طاقت دوری ات را ندارم .

مرتضی ادمیزادس دیگر
شنبه 7 بهمن 1391 10:53 ق.ظ

من از دنیا دلم تنگ است ...

من از دنیا گله مندم که از مهرش خیلی کم دارم ...

دنیا !

ببین !!!

یک خواهشی دارم !

مرا در خود کمی تحمل کن ...


جمعه 6 بهمن 1391 11:37 ق.ظ
سلام آقا مرتضی
خوبی؟
اون حکایت رو خوندم جدا که زیبا و فوق العاده بود

در واقع همین طور هست....

راستی آپم با اولین پست بعد از 2ماه

منتظر حضورتون هستم
مرتضی سلام ممنوم ازحضورت حتما خدمت می رسم
جمعه 6 بهمن 1391 01:06 ق.ظ
درکنارم نیستی.....
اما به حجم تمام سکوتی که در قلبم جاگذاشتی
به یادت هستم

به روزم
مرتضی تا سه شب خامش كن از نیك و بدت
این نشان باشد كه یحیى آیدت‏
دم مزن سه روز اندر گفت‏وگو
كاین سكوت است آیت مقصود تو
هین میاور این نشان را تو به گفت
وین سخن را دار اندر دل نهفت‏
این نشانها گویدش همچون شكر
این چه باشد صد نشانى دگر
پنجشنبه 5 بهمن 1391 10:12 ق.ظ
!
سر به هوا نیستم
امــــــــــــا
همیشه چشم به آسمان دارم
حال عجیبی ست
دیدن همان آسمان که
“شاید “تــــــــــــو
دقایقی پیش
به آن نگاه کرده ای

مرتضی هر كه را جامه ز عشقى چاك شد او ز حرص و عیب كلى پاك شد
شاد باش اى عشق خوش سوداى ما
اى طبیب جمله علتهاى ما
اى دواى نخوت و ناموس ما
اى تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاك از عشق بر افلاك شد
كوه در رقص آمد و چالاك شد
عشق جان طور آمد عاشقا
طور مست و خر موسى صاعقا
پنجشنبه 5 بهمن 1391 10:10 ق.ظ
من به آمار زمین مشکوکم
اگر این شهر پر از آدمهاست
پس چرا این همه دل ها تنهاست ؟

مرتضی یك زمان تنها بمانى تو ز خلق در غم و اندیشه مانى تا به حلق‏
این تو كى باشى كه تو آن اوحدى كه خوش و زیبا و سر مست خودى‏
مرغ خویشى صید خویشى دام خویش
صدر خویشى فرش خویشى بام خویش‏
جوهر آن باشد كه قایم با خود است
آن عرض باشد كه فرع او شده‏ست‏
گر تو آدم زاده‏اى چون او نشین
جمله ذریات را در خود ببین‏
چیست اندر خم كه اندر نهر نیست
چیست اندر خانه كاندر شهر نیست‏
این جهان خم است و دل چون جوى آب
این جهان حجره‏ست و دل شهر عجاب
چهارشنبه 4 بهمن 1391 09:11 ب.ظ
سلام وبت قشنگه مر30
مرتضی متشکرم عزیز
چهارشنبه 4 بهمن 1391 02:20 ب.ظ

اگه میخواى یكــــــیو از دست بــدى

فقط كــافـیـه دوســـــــــــتـش داشـته باشـى

هــــــــــــــــــمـیـن كـــــــــافـیـه !!!

مرتضی بی خیال
سه شنبه 3 بهمن 1391 03:18 ب.ظ

همــــیشـه دقــیقآ وقـــــتی پـُر از حـــرفی
وقتـــی بغــــض میکـــُنی
وقتـــی دآغونــــی
وقــــتی دلــِت شکــــستـه
دقیقــــا همیـــن وقـــــتآ
انقــــدر حـ ـرف دآری کـــه فقــط میتونــی بگـ ـی
"بیخـــیآل"

مرتضی گاهی همون حالگفتن بی خیال رو هم نداری بخاطر طرف مقابل
اما اگه ...
سه شنبه 3 بهمن 1391 12:41 ب.ظ
ای شیطون هههه
تو بیا ..
خوبم ..تو خوبی ؟؟؟؟
مرتضی منم خوبم
سه شنبه 3 بهمن 1391 10:09 ق.ظ

یک حکایت :

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها از این نابسامانی بسیار غمگین بودند . تا اینكه تصمیم گرفتند علیه مارها به لك لك ها شكایت كنند . لك لك ها چندی از مارها را خوردند و بقیه را تار و مار كردند و قورباغه ها از این حمایت شادمان شدند .
طولی نكشید كه لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها ، آنها ناگهان دچار اختلاف شدند . عده ای از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده ای دیگر
خواهان بازگشت مارها شدند .
مارها بازگشتند ولی اینبار همپای لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شدند كه انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند . ولی تنها یك مشكل برای آنها باقی ماند
و آن اینكه نمیدانستند توسط دوست خورده می شوند یا دشمن !


مرتضی همچنین مار ها و لک لک ها
دوشنبه 2 بهمن 1391 06:58 ب.ظ
سلاااااااااااااااااااااااااام خوبی ؟؟؟چ خبر ؟؟
چرا دیگه نمیااااااااااااااااااااای؟؟؟؟
بی معرفت
مرتضی سلام خوبم
اخه باید دعوت کنی بی دعوت حموم می رن
دوشنبه 2 بهمن 1391 12:52 ب.ظ

ایــن روزهـــــا
همــه بــهــ مــن دلـتــنــگــی هــدیــهــ مـی دهنــد
لطفـــا آتــش بــســ اعــلام کــنید!
بــهــ خـــدا تمــــامـــ شــد
دلـــــــــــم…

مرتضی دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد
یکشنبه 1 بهمن 1391 10:45 ق.ظ
سلام
ممنون که به وبلاگ من سر زدید.
ببخشید یه کم گرفتارم
زیاد نمیام.
این مطلبتون هم جالب بود
مرتضی سلام خواهش می کنم
یکشنبه 1 بهمن 1391 02:28 ق.ظ
حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد!
حمـاقـت یـعنـی مـن کـه اینقــدر میــروم تـا تـو دلتنـگ ِ مـن شـوی !
خـبری از دل تنـگـی تـو نمـی شود!
برمیگردم چـون دلـتنـگـت مــی شــوم…...
مرتضی دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

راه تو به هر جهت که پویند خوش است
وصل تو به هر روش که جویند خوش است
روی تو به هر دیده که بینند نکوست
ذکر تو به هرزبان که گویند خوش است
مدیر وبلاگ : . .
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :